عسل تو روروک خوابش برده
همه وجودم فدات
ص ـ ـد ش . م . ع و پـ ر و ا نـ ـه فدایت یاالودود یک شاخه گل از آسمان افتاده پایین یک عشق ناب و بیکران افتاده پایین گلدان گلستان شد از این گلتر ز گلها رنگین دلی همچون کمان افتاده پایین با این زبان در وصف او چندی چه گویم؟ وقتی که چشم در چشمِ مستِ مستِ اویم هرچه بگویم از بَر و رویش ، بماند کز او دوصد لبخند زرّفامی بجویم ...
نویسنده :
مامان وبابا
18:42
فقط برای زحمتایی که بابا واسم کشید
عاشقتم امیر عباس
حادثه.حادثه
داشتیم میرفتیم خونه عمم که پای نفس مامان چسبید به موتور باباش و سوخت.من که همیشه میگم ایشا الله درد و بلات بخوره تو سرم جیگرم بعداز اینکه پاش سوخت توقعاتشم بالا رفت هر دقیقه یه چیز میخواست.لوسی مامان کودک که بودم ، وقتی زمین میخوردم ،مادرم مرا میبوسید، تمام دردهایم از یادم میرفت ... دیروز زمین خوردم، ... ...... دردم نیامد ، اما... به جایش تمام بوسههای مادرم به یادم آمد ایشالله مامانت قربون درد ...
نویسنده :
مامان وبابا
15:18
مدلای جدید خوابیدن نفس مامان
پسری ما رو تخت که نمی خوابه هیچ.سرش روی متکای مامانشه پاهاش رو متکای خودش.الهی هیچ خونه ای بدون بچه نباشه قربون خستگیات و پای سوخته ات جیگرم ...
نویسنده :
مامان وبابا
4:35
شیرت حلال عباس
شیرت حلال عباس بازوبند حیدریاش را بر دستش ببند. اسپند بر آتش بریز تا دودش، چشمهای حسودان را بسوزاند و نظر بد از دو چشم شهلای بنیهاشمیاش دور کند! یادت نرود وقتی خواستی جرعههای شیر طیّب و مطهرت را در کام نازنینش بریزی، زیر لب، ذکر «لا حول و لا قوه الا بااللّه العلی العظیم» را بگویی. نه یکبار، بلکه بارها آن را به تعداد حروف ابجد نامش ختم کن. تا خداوند هم تو را در نگهداری از او، حول و قوهای اکبر، عطا کند و هم از قوت و رشادت و جبروت خویش، در رزق کودکت ببخشد تا آنچه حیدر کرّار علیهالسلام از تو خواسته، برآورده شود. هنوز شیرینی خاطره تزویجت با حضرت امیر علیه...
نویسنده :
مامان وبابا
18:33
افتخار مادری
افتخارم این است که مادرم نفس که میکشی، آرام میشوم دلت که میگیرد گریان آه که میکشی، زار میزنم؛ لبخند میزنی، ذوق میکنم ... ازابتدا جزئی از همیم؛ درد میکشم به دنیا میآیی ... کودک هستی، همبازیات هستم؛ مدرسه میروی، همکلاسیات؛ بزرگ میشوی، دوست بیکلک... و بزرگتر که میشوی غریبه میشوم ،،گاهی ... یادت نرود، من همانم که هم بازی تو بودهام همانقدر کودک همانقدر ساده که هرچه گفتهای، باور کردهام من عوض نشدهام ... تو بزرگ شدهای ... و هرچه بزرگتر، دورتر و هنوز لبخند را بر چهره...
نویسنده :
مامان وبابا
18:41
یه عکس از 10 ماهگی+مطالب جدید
سلام جیگر مامان قربونت برم الهی الان خوابی کلی دلم برات تنگ شده. وقتی بیداری اینقدر میگی مامان مامان.بابا بابا که اخرش قاطی میکنی اشتباهی صدامون میکنی امروز 3/5/1392 بود.دیشب پسری تا خود سحر بیدار بود نمازشم خوند بعد گرفت خوابید.ماشاالله گل پسر مادر کلا فعاله ساعت 6تا 12 فقط خوابید منم میخواستم بخوابم همش میگفت مامان پاشو منم امروز بخاطر کم خوابی و گرمای بیش از حد هوا شدیدا سرم درد میکرد.اینم پسری که رو سر مامانشو گرفته بود تا بیدار شه نزدیکای افطار یکی از دوستای بابات زنگ زد گفت بعداز افطار میایم خونتون وقتی اومدن دخترشون فقط 8ماه...
نویسنده :
مامان وبابا
19:51











